
مگه "بامداد خمار" رو تو نوشتی که من نمیتونم تمرکز کنم و بخونمش؟ که هر صفحه که میخونم تصویر تو میاد تو ذهنم. تصویر اون روز هایی که برام تعریف می کردی که تا فلان فصلش رو خوندی و می گفتی داستانش چیه و چقدر بد که من اصلا یادم نمیاد چی بود داستانش و حرفات...یادم میاد اون روز ظهر وقتی تو خط اتوبوس بودم و جا نبود بشینم و به زور تعادل خودمو حفظ می کردم تو داشتی باهام حرف می زدی و میگفتی بالاخره تمومش کردی و می گفتی که چقدر پای این داستان اشک ریختی. می گفتی خیلی قسمت هاش تو رو یاد خودت میندازه. می گفتی ا...
ادامه مطلب